من نی لبکم حضرت داوود غزل
انگار خلیلم که خدا یادش رفت
که سرد کند اتش نمرود غزل
.....................................................
بیکار نشین خدا مرا باطل کن
باران شده ام صاعقه ای نازل کن
چشم تو و اگر چه شوخ و گیرا ست ولی
من جنبه ی خنده را ندارم ول کن
....................................................
شروع بازی از اغاز هم پوچ
گلش پرپرشدن پرواز هم پوچ
ومشتت را به زحمت باز کردم
چه تقدیر غریبی باز هم پوچ
چون...
همه ی صیادها سگشان را می فرستند دنبال شکار
وتو...
سگت می ارزد به همه ی صیادها
چون
جای زباله های تر و خشک با هم فر ق دارد