وقتی مترادف تنفر شده ای
جاپای تو در میان هر شعری هست
احساس نمی کنی که سگ خور شده ای
که می جهند به چشمم رتیل های تنت
و حس لامسه ام را به کار می گیرم
فقط به خاطر درک بریل های تنت
تنها تو پشتم درآمدی....
"جای خنجرت هرگز خوب نخواهد شد"
گوئی نماد کوه را درسینه داری
چادر نشین بانوی سنگی همکلاسی
"ورود به این وب ورود به بهشتی مشکی ست"
"که کوثرش طبع روان خدای اوست" م.استخر
چیزی به اسم خاطره پیدا نمی کنی
در نیزه زار چشم تو دلهای مثله اند
در دست مرده ای زره پیدا نمی کنی
زنها خدای نسبی پیغمبران مرد
یک وحی بی مشاجره پیدا نمی کنی......ادامه دارد
چشمان بی اجازه به هم قرض می دهیم
امسال گور مرده ی قبلی نوبل گرفت
ما گورها جنازه به هم قرض می دهیم
خدایان من خدای دیو پیکر اَخت را کشتم...
و قلب تو...
میکل انژ می خواهد
نه اندره ژید
سنگهای بزرگتر از دهنم را...
به شکمم نمی بندم
لحظه ای چشم بر هم نمی گذاشت
الان...
رستم قهرمان شاهنامه نبود
نوح
عروسهای دریایی در اعماق دریا
ودرست در عرشه ی کشتی نجات تو...
ای وای........
خرده فرهنگی به من رسیده است
که اگر میراث فرهنگی مطالبه اش نکند
ان را خرج نان شبم می کنم
خدای شعر من از عاج فیل می اید
رسول غارنشینم که در قفای سرم
صدای قهقه ی جبرئیل می اید
اینجا نیل نیست
هنوز بریل را نیاموخته ای...
اما شدیدا معتقدم...
"تمام فعل های لازم به مفعول احتیاج دارند"