از پشت ِمیله هایی که...
پشت به پشت
فرقی نمی کند برایشان متهم ِ این بند اعدامی ست...
دیوارها روی تنم روزهای پایانی را می شمارند
غافل از اینکه مدت هاست روز به پایان رسیده...
و این شب است که دوباره به تکرار می رسد در حضور آفتاب
آفتابی که قد می کشد و بزرگتر می شود...
گره ی رشته ی نگاهم
گره ی طناب مرگ را محکم تر می کند...
آفتاب بر ستیغ چوبه ی دار
انجیل می خواند
و در خاکستر ِ نگاه گناه کاری با چشمان کشیش
سئوالی متولد می شود
"متهمی که لایق بخشش نبود چگونه لایق آمرزش است؟؟؟"
تا شاید یکی ... شاید هم هیچ یک
نه!! شباهتی در کار نیست ...
هیچ واژه ای استخوان بندی تو را ندارد
هنوز هم از لا بلای سکوت سنگین صندلی رو به رو
صدای سکوت های سنگینت را بلند بلند می شنوم
هنوز هم مثل قدیم هیچ شباهتی با گذشته ها نداری
.
.
.
حلقه های دود حلقم را حلقه میکنند
حلقه های اشک در چشمم حلقه می زنند از
حلقه هایی که یکی را در انگشت دست چپم کردی
یکی را چند شب پیش جلوی پای راستم انداختی...زیر همین صندلی رو به رو
هنوز هم مثل قدیم هیچ شباهتی با گذشته ها نداری
.
.
.
گارسون برای ما دو تا بستنی شکلاتی بیار لطفآ...
هوا هنوز به اندازه ی روابط ما سرد نشده
مردم پالتو پوست می پوشند
می بینی !!!؟
نه!!! تو هیچ وقت چشمت دنبال مال و منال مردم نبود
هیچ وقت مهم نبود چه کسی چه چیزی پوشیده
هیچ وقت مهم نبود
چه کسی؟؟؟...
هنوز هم مثل قدیم شباهتی با گذشته ها نداری
.
.
.
هوا طاقت سرمای روابط ما را ندارد
بیا سایه ات را از روی صندلی رو به رو بردار
بدون هیچ چشم داشتی ترکم کردی
که اگر چشم داشتی می دیدی من افیونیم که به تو معتاد شده ام
بر خلاف گذشته ها چقدر شبیه قدیم شده ای...
انگار تار و پودت از رشته های یخ به هم تنیده شدند
.
.
.
سگ ذهنم پایه های صندلی خالی رو به رو را بو می کشد
شاید چیزی ... شاید هم هیچ چیز...
_آقای گارسون کرایه ی این صندلی خالی رو به رو چقدر میشود؟؟؟
چشم های باز همه چیز را می بینم جز تو
و...
با چشمهای بسته هیچ چیز را نمی بینم جز تو
همیشه...
عشق فاصله ی بین یک چشم بهم زدن است
عادت کرده ایم که...
اول با چشم بسته انتخاب می کنیم
بعد...
با چشم باز به اشتباهات دیگری نگاه می کنیم
جوری که یکی هم از قلم نیفتد
عادت کنیم تا...
اول با چشم باز انتخب کنیم
بعد..
چشم خود را روی بعضی اشتباهات دیگری ببندیم
فراموش نکنیم
روابط بر حسب دوستی بنا می شود و ممکن است مشکلاتی هم پیش آید
نه اینکه...
روابط بر حسب مشکلات بنا می شود و ممکن است دوستی ای هم پیش آید
پی.اس:
"چه حرفا گنده گنده می زنما همش تاثیر اون مکتب "نئو خروتیسم" ِکه فقط آبجی آرزو قدرش و دونست "
پی.اس.2:
"لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ ************* عشق بازان چنین مستحق هجرانند"
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
سردردم را با قرص مسکن قسمت می کنم
یک ذره اش به دستمال دور سرم می چسبد
می خواهم خون بالا بیاورم ، بیاورم بالا ، نه !!! من همین پایین ها راحترم.
قدم به قدم نزدیک می شود صدای پای آن طرف پنجره
روی سنگفرش... نه !! روی چرک و خونمرده های مغز من ...
نگاهم را ازحلقه ی در می دزدم و دزدانه حلقه می کنم در زیر قدمهای عابری که...
عابری که روی مغزم پا می کوبد
کمر ِ برگهای رنگ باخته می شکند بر شکم پیاده رو درست زیر پنجره زیر قدمهای عابری که...
از پشت شیشه همه چیز شیشه ای به نظر می رسد
بی اختیار بطری ِ ویسکی را پرت می کنم از پنجره بیرون درست جلوی ِ قدمهای عابری که
راه می رود زیر پنجره اما نه بر سنگفرش نه!!! بلکه...
ته سیگارش را قورت می دهد و آب دهانش را زیر پا له می کند
قسمت را کاریش نمی شود کرد وقتی نیست!!!
از نگاه شیطنت بار پرده که مرتب از لا ی پنجره به بیرون سرک می کشد
می یابم که وقت ِ فوت وقت نیست
پایم را پشت در جا می گذارم دنبال ِ کسی که رد پایش را جا گذاشته پشت پنجره...
جز زوزه ی یخ بسته ی باد ، برگهای رنگ و خود باخته ی درخت ِ پشت پنجره و کرم درختی
علامتی از حیاط نمی یابم
عبورش را احساس کرده بودم...نه!!! دیدمش و نه!! دریغ از یک کلمه حرف ِمعقول
می خواهم بالا بیاورم بیاورم بالا خون اق بزنم
دستمال سر دردم را خون پر می کند
اما خرسندم از اینکه فهمیدم خواستن حرکت می زاید و رسیدن سکون
آرام بار اضافی ِ سر درد را از روی ِ دوش ِ دستمال بر می دارم
هنوز سرم درد می کند
اما دیگر قرص به کارم نمی آید منی که دلم قرص نیست
از حقیقت یا توهم ِ صدای قدمهای عابری که
از پشت پنجره کنار نمی رود
هنوز سرم درد می کند...