تبليغاتX
قبض روح

اگر میخواستی بی شبهه عمر نوح میکردی / تو عزراییل را با خنده قبض روح میکردی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یک ساعت ذهنش را ماساژ می داد شاید یادش بیفتد

اما ذهن ادم مگر چقدر وقایع را دقیق به خاطر می سپارد؟

سعی کرد باور کند فراموش کرده است اما مگر ذهنش اجازه می داد

 مرتب همان خرده اتفاقات مبهم را جلوی چشمش می رقصاند

شبیه هیچ فیلم و داستانی نبود نه فنجان قهوه ایی در کار بود

 نه رعد و برقی پشت پنجره درختان را می ترساند

عاقبت بدون آنکه درست بداند چرا مرده است

کاملا از جسدش جدا شد

همیشه آرزوی رهایی داشت و الان آزاد بود حتی بیشتر از آنکه همیشه فکرش را می کرد

موقعی خارج شدن از اتاق هر چه تلاش کرد نتوانست دستگیره را بگیرد تا در را باز کند

و غمگین تر از همیشه بالای سر جنازه ی خود نشست

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت توسط مهدی استخر |