گاهی نگاهی به پشت ساعت می انداخت فکر می کرد حتمآ ساعت ایرادی پیدا کرده که
زمان نمی گذرد
عقربه ها را برد جلو انقدر که از زمان پیش افتادند اما فایده ای نداشت عقربه ها گذشتند اما زمان..
چشمش پر بود از تصویر قرص و شربت و دارو های مختلف .
پنجره صدای هیچ عبوری را در حافظه ی موقت خود ضبط نکرده بود
مثل داستان ها برگه ای کوچک و سفید کنار آینه چسباند و زیر آن تاریخ زد و خداحافظ نوشت
کنار پنجره امد از لبه ی آن بالا رفت تا خود را پرت کند در آغوش پیاده رو
اما بخودش آمد ارتفاع بیشتر از انی بود که یک خود کشی ناموفق بماند. حسابی فکرش آشفته شد
و سخت ترسید
از مرگ از ارتفاع...
ناگهان در باز شد مرد با صدای بلندی گفت: دوسِت دارم عزیزم ببخش که...
و زن که غرق در افکار تردید آمیزش روی پره ی پنجره ایستاده بود تعادلش را از دست داد و
چند لحظه بعد نقش پیاده رو شد